رضا قليخان هدايت

20

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له مه روزه چون بدرشد غم و اندهم به سر شد * مه من بيار ساغر كه غم از دلم به درشد به چهارگاه يك شب همه مطربان نوازند * به نواى شور گويند كه عالم دگر شد همه دلبران عالم به جوى نمىخرم من * چو نگار شوخ رازم به دو زلف پرده درشد و له قد سروآساى او زين‌سان كه جولان مىكند * عاشق ديوانه را سرمست و حيران مىكند نيست از دستش دل جمعى به عالم گوييا * هركجا جمعيست زلف او پريشان مىكند و له چون فصل بهار آمد گشتيم به باغ اندر * حورىصفتان ديديم در سبزه و راغ اندر از جعد چو سنبلشان سنبل به خجالت محو * وز لالهء نعمانشان هر لاله به داغ اندر از بوى گل و نسرين گشتيم خجل در باغ * تا نكهت نسرينشان آمد به دماغ اندر در هر چمنى دستى در گردن جانانى * وز هر طرفى مستى صهبا به اياغ اندر * * *